محمد تقي جعفري
71
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
( قسم بخداى كعبه رها شدم و به منزلگه نهائى و به مقصدم نائل گشتم . ) مىگشت - دگرم بوارق غيب جان ز قيود كرده مجرّدا طيران روح ز حدّ تن دگرم كشيده بلا جدا ( 1 ) در اينجا بسيار مناسب است يادآورى داستانى تمثيلى كه مولوى در مثنوى در بارهء جهل انسان به خويشتن آورده است كه شبيه به جهل او در بارهء رهبر حقيقى او است ، در صورتى كه آدمى همهء ساليان عمر و مدّت مناسبى را با خويشتن و رهبرش مىگذراند . آدمى در اين ساليان عمر هزارها علم و شناخت بدست مىآورد ، و به بيان امروزى در اعماق اقيانوسها به سير و سياحت مىپردازد ، كرات فضائى را زير پا مىگذارد ، در صحنهء شناختهاى بسيار دقيق اتمى به محاسبات رياضى و مشاهدات فيزيكى مىپردازد و براى بدست آوردن سود مادّى و مقام و شهرت اجتماعى كارهاى محيّر العقول انجام مىدهد و بطور كلَّى او همه چيز را مىشناسد جز خويشتن را و وقتى كه به خود مىآيد و تا حدودى ضرورت خود شناسى را درك مىكند و مىفهمد كه بايد موقعيّت خويشتن را در اين جهان هستى دريابد و تسليم قوانين سازندهء آن باشد ، ناگهان آفتاب عمر بر لب بام رسيده و مجالى نمانده است . داستان بقرار زير است : ( 1 ) اى برادر بود اندر ما مضى شهره اى با روستائى آشنا روستائى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى هر حوائج را كه بودش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان در يكى از روزها كه شايد محبّت و احسان مرد شهرى در بارهء آن روستائى بيش از اندازه بروز كرده بود ، يا شايد از آن جهت كه وجدانش براى اداى حقّ مرد
--> ( 1 ) اگر چه اين داستان تا حدودى طولانى است ، ولى بدانجهت كه در موضوع مورد بحث ما بسيار بسيار مفيد است ، لذا آن را در اين مبحث مىآورم و از مطالعه كنندهء محترم تقاضا ميكنم كه در اين داستان و تطبيق آن بر موضوع مبحث دقّت فرمايند . ( 1 ) اگر چه اين داستان تا حدودى طولانى است ، ولى بدانجهت كه در موضوع مورد بحث ما بسيار بسيار مفيد است ، لذا آن را در اين مبحث مىآورم و از مطالعه كنندهء محترم تقاضا ميكنم كه در اين داستان و تطبيق آن بر موضوع مبحث دقّت فرمايند .